جلال جلالى زاده
37
مبادى و اصطلاحات اصول فقه ( فارسى )
بگويد : به تو اجازه دادم كه فلان كتاب را از من روايت كنى . اجازهى شخص معين براى غير معين ، مانند اينكه به شخص بگويد : به تو اجازه دادم كه شنيدهها يا مروياتم را روايت كنى . اجازهى عام ، به مسلمانان يا كسى كه عصر مرا درك مىكند ، اجازهى روايت حديث را مىدهم . اجازهى معدوم ، درست نيست . اگر فلانى داراى فرزندى شود به او اجازه دادم . تصرفى را صحيح و نافذ گردانيدن و اين زمانى است كه اجازه به عقود متوقف ملحق شود . امضاء : هرگاه اجازه به عقود نافذ غير لازم ملحق شود . اجبار : واداركردن ولى و سرپرست كسى را كه بر او ولايت دارد بر انجام كارى بدون رضايت او . اجبار شرعى : واداركردن ولى زير دستش را به انجام كارى كه در آن مصلحت شرعى براى آمر و مأمور وجود دارد ، مثل دستور ولى امر به مرتد براى پشيمان شدن . اجبار غير شرعى اكراه ناميده مىشود . اجتماع : در لغت متضمن التقا و بههم رسيدن است ، در اصول در بحث امر و نهى به كار مىرود . اجتماع امر و نهى . در نزد متكلمان التقاى اتفاقى در بين مأمور به و منهى عنه در يك چيز است و در نزد آنان تعلق امر را به عنوان فرض و نهى را به عنوان ديگرى كه ربطى به آن ندارد ، فرض مىكنند . هرگاه ندرتا التقاى دو عنوان در يك چيز اتفاق بيفتد و در آن جمع شوند ، در اين وقت اجتماع امر و نهى است . اجتماع حقيقى : يعنى يك عمل مطابق هردو عنوان است ، مانند نماز در مكان غصبى . اجتماع موردى : فعل واحد مطابق هر دو عنوان نيست ، بلكه دو فعل مقارن و متجاوز در يك زمان هستند كه يكى مطابق عنوان واجب و دوم مطابق عنوان حرام است ، مانند نظر به زن نامحرم در هنگام نمازگزاردن . اجتهاد : اجتهاد در لغت از جهد ( با ضم جيم ) به معناى رنج و مشقت ، و با فتح جيم به معناى كوشش است . اجتهاد در لغت به معناى به كار بردن نيرو و توان در انجام امرى كه مستلزم